ذبيح الله صفا

1003

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

با عشرت ميخانه و عيش رخ ساقى * جنت بيكى جو نخرم حور بنيمى آبادى ميخانه بماناد كه از وى * گاهى بنسيمى خوشم و گه بشميمى ما صاف‌دلان دردكش بزم الستيم * با نغمه و مى لب‌بلب و دست بدستيم مى نوش كه بنياد جهان بر سر آبست * چيزى كه ز خويشت برهاند مى نابست با اهل خرابات خمارست مكافات * در نامهء مستان نه ثواب و نه عقابست با نشأة مى باك مدار از غم پيرى * بيمى ز خزان نيست اگر ريشه در آبست آن به كه بمستى و خرابى گذرد عمر * چون كار جهان عاقبت كار خرابست مستست كسى كز خودى خويش برآيد * اينجا غرض از مى نه خيالست و نه خوابست اى ساقى مستان بزكات سر ساغر * رحمى كه ميان من و مستى شكرابست دامان تو از كف مگذاريم درين دير * تا كوزهء ما را نمى از عهد شبابست ما صاف‌دلان دردكش بزم الستيم * با نغمه و مى لب‌بلب و دست بدستيم 54 - صفى اصفهانى « 1 » آقا صفى مشهور به « صفيا » ى اصفهانى از شاعران سدهء دهم و سدهء

--> ( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : * تذكرهء نصرآبادى ، ص 305 . * هفت اقليم ، تهران ، ج 2 ص 432 - 433 . * تذكرهء ميخانه ، تهران ، ص 428 - 436 . * مآثر رحيمى ، ج 3 ، ص 1653 . * صحف ابراهيم ، خطى . -